خط داستانی
آرتور لی، مردی از جامعه، عاشق هلن رابینسون، زیبای جامعه است که همچنین مورد تحسین جیمز هولدن، مالک ثروتمند معدن از غرب، قرار دارد. در ملک پدرش، لی به خاطر محبوبیت هلن ناراحت است اما وقتی او در نهایت پیشنهاد و حلقهاش را قبول میکند، آرام میشود. هولدن وارد میشود و خواستار گفتگویی کوتاه میشود. هلن به لی میگوید که در گوشهای از ورندا منتظر بماند و با هولدن میرود در حالی که لی در باغ قدم میزند تا او را منتظر بماند. پس از پیشنهاد، هولدن او را ترک میکند و به گوشه میرود و در حالی که به پنجرههای فرانسوی پشت کرده نشسته، لی در باغ نزدیک است و سیگارش را تمام میکند. او هولدن را در صندلیاش میبیند و سپس هلن را میبیند که از سالن رقص روشن بیرون میآید، به سمت صندلی میآید و دستانش را دور هولدن میاندازد، در دامان او مینشیند و او را میبوسد. لی با ناامیدی و خشم رویش را برمیگرداند و زمین را ترک میکند.