خط داستانی
کلکسیونر ثروتمند الماس، لری هانراهان، فرصتی برای کمک به زن زیبای جواهرپوشی که در یک کافه برادوی تحسینش میکند، پیدا میکند، زمانی که او و سرپرستش توسط دزدان مورد حمله قرار میگیرند. لری به دیدار این زوج سپاسگزار، کلنل پل گاسکویین و سرپرستش آدریَن، در آزمایشگاه کلنل دعوت میشود، جایی که با وینترموت، شیمیدانی که الماسهای تقلبی تولید میکند، آشنا میشود. در عوض، لری از آنها میخواهد که کلکسیون بیقیمت الماسش را ببینند. اگرچه او عاشق آدریَن شده است، اما لری مجبور است باور کند که او دزد است، زمانی که توسط زنی که شال آدریَن را به تن دارد، مورد سرقت قرار میگیرد. لری جواهراتش را در خانه گاسکویین پیدا میکند، اما قبل از اینکه بتواند فرار کند، گروهی از اوباش او را شکست میدهند. آدریَن به او کمک میکند تا با پلیس تماس بگیرد، که به موقع برای دستگیری گاسکویین و باندش میرسند. کلنل به شدت زخمی، اعتراف میکند که آدریَن قربانی بیگناه او بوده است، و در این لحظه لری خوشحال او را به آغوش میکشد.