خط داستانی
اسکاتراگود بینز جوان به شهر کوچک کلدریور در نیوانگلند میرسد. با برخی از تدابیر تجاری هوشمندانه، او موفق میشود یک فروشگاه ابزارآلات راهاندازی کند. بیست سال بعد، او به یک عضو محترم و موفق جامعه تبدیل شده است، عضوی از هیئت مدرسه محلی و مالک یک راهآهن که چوب را به کارخانه چوببری محلی منتقل میکند. اما مشکلات شروع میشود زمانی که یک معلم جوان که او استخدام کرده، به آنچه انتظار داشت، نمیخورد و مالکان کارخانهها فشار میآورند تا راهآهنش را به آنها بفروشد، با این ایده که هزینههای حمل و نقل را که به آنها توسط چوببرهای محلی پرداخت میشود، افزایش دهند.