خط داستانی
یک «ریاکار فلز» که از کثافتِ کرمها در زخم خود برای آموختن فلز به گوشتِ بدنش دیوانه شده، در شب فرار میکند و به طور تصادفی با تاجر ژاپنی و دوست دخترش تصادف میکند. آنها جسد را دور میریزند تا به زندگی خود ادامه دهند اما تاجر به زودی با نفرینی قوی مواجه میشود که گوشت او را به آهن تبدیل میکند