خط داستانی
ما در یک شهر بزرگ در کشوری هستیم که از بسیاری جهات با کشور خودمان متفاوت است، از جمله اینکه مردم آنجا آنقدر نجیب و خوب هستند که پلیس هیچ کاره است. هیچ جنایتی وجود ندارد. زندانها خالی هستند. جوان فقیر، فلیکس، سعی دارد به پشت میلهها برود زیرا میداند که در آن صورت به غازهای زیبا و کریسمس دسترسی خواهد داشت.