خط داستانی
اویی مکانیک و صاحب کارگاه خویش است در مکانی خلوت. روزی گروهی از نوجوانان را در یک شباهت به گروهی موسیقی دید و تصمیم گرفت آنها را مشهور کند. در میانه این رویاها، او به مینا عاشق می شود که به رویکرد درست او جذب شده است. اما رویاها با ضربۀ ناشی از دشمنان او به نام زمری و سَم از بین می رود و او حافظه اش را از دست می دهد و گروه جوان بدون رهبری امیدی ندارد.