خط داستانی
چهره 'رستم' به عنوان مدیر بانک کار میکند. او همسری به نام 'روسما' دارد که به دلیل بیماری فلج شده و تنها با ویلچر در خانه حرکت میکند. 'رستم' که اغلب در سکوت درون خانه را تحمل میکند، به رویدادهایی که دوستانش برگزار میکنند، میرود. در همین حال، پسرش 'روسمن' وقتش را در مراکز تفریحی تلف میکند، به ویژه در چایخانهای که 'لیسدار' به عنوان گارسون کار میکند. 'لیسدار' بیوهای است که دخترش را مادربزرگش در روستا بزرگ کرده است. در محل کار 'لیسدار'، او توجه بسیاری از بازدیدکنندگان را جلب میکند، از جمله 'روسمن'. یک شب، 'رستم' در یک شام با دوستان 'لیسدار' آشنا میشود. به دلیل نوشیدن زیاد الکل، 'رستم' مست میشود و در خانه 'لیسدار' میخوابد. در همین حال، 'روسما' هرگز نگران نمیشود زیرا 'رستم' به خانه برنمیگردد یا در محل نمیماند و آنها ۲۱ سال است که ازدواج کردهاند. روز بعد، وقتی 'رستم' برمیگردد، به همسرش دروغ میگوید ...