خط داستانی
ژانگ شایمی روسپیای است که در پکن زندگی میکند و با بحرانهای عاطفی در روابط روبهرو میشود. او به شهر ساحلی بیدایهه میگریزد و در هتلی کوچک سکنا میگزیند تا به خودکشی بیندیشد. در آنجا با شاعری جوان آشنا میشود و صبح روز بعد میفهمد که شاعر دستهایش را بریده است. با حضور پلیس، او با ضابط میانسالی به نام جنگ جیانگو روبهرو میشود که درباره مرگ شاعر از او سوال میکند. رابطهٔ آنها به تدریج پیچیدهتر میشود تا جایی که جنگ جیانگو تصمیم میگیرد به او غذا بدهد و از دیدن آیندهٔ رابطه و سلامت خود لذت ببرد. او پس از چند روز، این سمت را رها میکند و دوباره به پکن بازمیگردد.