خط داستانی
در دهه هشتاد تیره و تار سَنگگو برای مشارکت در جنبش دانشجویی تحت تعقیب مقامات است از همکاران جدا می شود و به شهری در حاشیه می رسد شهری که ارتباطی با او ندارد او در طبقه دوم خانه چوبی فرسوده پنهان شده است روزی اتفاقی سوراخی را می بیند که به اتاق پائین باز می شود با نگاه به سوراخ، سَنگگو از گناه احساس گناه می کند اما ناگهان جذب سوراخ می شود هر حرکتش او را به خود می کشد و با دیدن بدنش فهم می کند که به او دل بسته است