خط داستانی
گرگوریو یک دهقان روستایی و ایدهآلگرا است که در روستای روسیلاس با ناامیدی زندگی میکند. او مغرور و جسور است و میخواهد آبهای سد قدیمی خانوادهاش را که توسط سرهنگ ایگرس، یک کشاورز آرژانتینی که با شهردار شهر همدست شده، منحرف شده است، بازپس بگیرد. در میان همه اینها، گرگوریو باید با تحقیر ساکنان، فساد و قدرت اقتصادی نخبگان مقابله کند و از عشق به پسر کوچک خود، اولگاریو، مراقبت از والدین سالخوردهاش و عشق به پائولا، معلم مدرسه که اصرار دارد به شهر برود، چشمپوشی کند. چگونه کسی که در زمینی که همه تصمیم به ترک آن گرفتهاند، باقی میماند، زنده میماند؟