خط داستانی
در روزی تابستانی زیبا، ورژینی با معشوقش، آلکساندر، که توسط پلیس جلب میشود و در آسیاب فرسوده پنهان است، دیدار دوباره میکند. به تازگی گنجشک سیاه بر بالهای آسیاب مینشیند و مکانی شیطانی را فعال میکند. روز به شب میرسد، تپههای پُر از گل به جنگلهای پر حصار تبدیل میشود. ساکن نگران از جایگاه، از تاریکی خارج میشود: آسیابان. شکار آغاز میشود... و داستان افسانهای به نوعی تاریک تبدیل میشود.