خط داستانی
الفونس مردی هفتاد ساله است که در بنین به دنیا آمده و رشد یافته است و با وعده ای برای بازگشت به خانه از کشورش و مردمش جدا میشود اما هرگز باز نمیگردد. وقتی خبر میرسد که خواهرش وبرونیک بیمار است، به نظر میرسد زمان از دست رفته و او باید به دیدار او برود. الفونس باید با گذشته و حال سرزمین مادری خود روبرو شود، با خواهری که منتظر او است و مادری که بدون دیدن او بازگشت died است. «دروازه بازگشت به هیچ بازگشتی» سفری از شمال به جنوب و از جنوب به شمال است، از حال به گذشته و از اینجا به فراسوی آن، سفری بازخواهی به نقطه آغاز. تفکری آزاد درباره تمام پرسشهای برخاسته از تضاد شخصی مردی تقسیمشده بین مهاجری که رفته و مهاجرسکویی که هرگز برنمیگردد. این داستانی یکتا و universally درباره الفونس زانو است.