خط داستانی
من دفتری از حرفهای نامیدکننده پیدا کردم که در آن نام پدرم با طنینِ خاصی نوشته شده بود. هر بار که به آن نگاه میکردم، گویی صداهایی زمزمه میشدند و من را به خانهای دور و قدیمی میبردند. بابا پر از افسونها و خاطرات بود؛ او با لبخندی آرام و بینظیر، قصههایی از کودکیام را میساخت تا بیسایهها از بین بروند. من گاهی فکر میکردم بابا جهان را با دستهایش میسازد و من فقط تماشاگر خوشبختی هستم. با هر قصه، دلِ من به آرامش میرسید و فهمیدم که عشقِ پدر، غیرقابل وصف است؛ مانند یک ستاره در شبهای تاریک که همیشه به من نشان میدهد راه خانه چیست. این یادگارها از بابا برای همیشه در قلب من خواهند ماند و هر بار که به یاد میآورم، احساس میکنم او همچنان کنارم است، با همان صدای گرم و نگاه مهربانش که هیچ زمان کهنه نمیشود.